هنوز کاملا هوا روشن نشده بود. گرگ و میش بود که سوار خودرو شد. آخرین نفر بود. عادت داشت آخرین کاری که میکند این باشد که برود دستشویی. چه قبل از خواب، چه قبل از اینکه بیرون برود -حالا چه براى مسافرت باشد چه براى رفتن به بازار و خرید ساده یا معدود دفعاتی که با خانواده به پارک میرفتند- . از زیر قرآن رد شده بود و مادربزرگ، آن پارچه بزرگ و درازی را که آیتالکرسی رویش نوشته شده بود دور گردنش انداخته بود و گونهاش را بوسیده بود.
درست نمیتوانست خداحافظی کند. بغض گلویش را فشار میداد. از درون ماشین، قبل از اینکه کاملا از در خانه خارج شود، به زحمت خداحافظی کرد و پنجره را بالا کشید و چشمهایش را بست. خیسی روی گونههایش حس شد. پتوی مسافرتی را -که پدر دوتا از آن را گذاشته بود بین او و خواهرش- باز کرد و روی سرش کشید تا خواهر کوچکترش گریه کردن او را نبیند. مادرش اما از آیینه جلوی صندلی شاگرد او را زیرنظر داشت.
درون خودرو ساکت بود تا اینکه مادر، نوار کاست را درون ضبط گذاشت. صدای تار و تنبور موسیقی سنتی با چاشنی آنچه پسرک به او «هوارکشیدن خواننده» میگفت، بیشتر اعصاب پسرک را خرد میکرد.
پسرک داشت فکر میکرد احتمالا پنج- شش ساعت دیگر که برسند، بهجای آنکه مشغول بازی کردن با پسرعمو و پسرعمههایش باشد، سیزده بهدر را گوشه خانه سر میکند. از آن بدتر، پیشنهاد رفتن به پارک کوچک کنار خانه بود. پسرک اصلا چهارنفری پارک رفتن را دوست نداشت. بهنظرش پارک رفتن فقط آن وقتی تفریح بود که به اندازه دو تا تیم فوتبال برای گلکوچک، آدم همراهش باشند. پتو را از سرش کنار کشید. از مادرش پرسید: «مامان! مگه قرار نبود امسال برگردیم شهر خودمون؟ پس کی برمیگردیم؟» مادرش پاسخی نداشت. گفت: «کار بابات
برچسب:
نویسنده: حمید صمیمی
تاريخ: دوشنبه
30 خرداد
1401 ساعت: 1:42